شب، آرام و ساکت بود. شاید بیش از حد ساکت.

باد، شن‌های ریز کویر را از حاشیه‌های شهر بلند کرده و به در و دیوار خانه‌های کاهگلی می‌کوبید. چراغ‌های زردرنگ خانه‌ها، با نور کم‌جانشان سایه‌هایی کشیده روی زمین انداخته بودند. مهیا، روی ایوان خانه‌شان نشسته بود. لیوان چای در دستش سرد شده بود، اما هنوز آن را در دستانش نگه داشته بود، انگار که گرمایی خیالی از آن می‌گرفت.

ذهنش هنوز از افکار رها نشده بود. قتل مرد سالخورده، رفتارهای مردم، نگاه‌هایی که حالا بیشتر از قبل رویش سنگینی می‌کردند. حتی در کلاس، حتی در خیابان. سعی می‌کرد با مهربانی و مؤدب‌تر از همیشه بودن، این حس را از بین ببرد، اما کارساز نبود.

چشمانش را بست، اما چیزی درونش بی‌قرار بود.

آن شب، برای دومین بار، شهر خاموش نبود.


ساعت هنوز به نیمه‌شب نرسیده بود که صدای فریادی در کوچه‌های تنگ شهر پیچید. فریادی کوتاه، اما کافی برای آنکه در ساکت‌ترین شب‌ها، تمام شهر را بیدار کند.

مردم، یکی پس از دیگری، با لباس‌های خواب و چادرهایشان از خانه بیرون آمدند. در عرض چند دقیقه، همه جلوی مغازه‌ای کوچک در میدان شهر جمع شده بودند. نوری که از داخل مغازه بیرون می‌زد، تنها بخشی از صحنه را روشن کرده بود.

یک زن، به دیوار تکیه داده بود. چشمانش هنوز باز بودند، اما دیگر زندگی در آن‌ها نبود.

همانند قتل قبلی، نه صدای درگیری، نه نشانه‌ای از ورود اجباری، فقط یک قتل تمیز و بی‌سروصدا.

زمزمه‌ها کم‌کم تبدیل به همهمه شد.

“باز هم همون مدل؟”
“قاتل کسیه که از توی شهرمونه…”
“خدا به خیر کنه، کی نوبت بعدیه؟”

مهیا، در میان جمعیت ایستاده بود. چهره‌اش مثل همیشه آرام و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید. اما در درونش، موجی از حس‌های متناقض در حال غلیان بود.

چرا حس می‌کنم این بار… این قتل به من نزدیک‌تره؟

با نگاه به چشمان بی‌روح زن، چیزی در درونش فشرده شد. لحظه‌ای احساس کرد که قلبش محکم‌تر از همیشه می‌زند. اما چرا؟

کسی پشت سرش زمزمه کرد:
“چیزی نیست مهیا، برو خونه، امشب نباید بیرون بمونی.”

مهیا سرش را به نشانه تأیید تکان داد. اما درونش، هنوز در حال مبارزه بود.

چرا دست‌هایش را مشت کرده بود؟ چرا بدنش سفت شده بود؟ چرا نفس کشیدنش کمی سخت‌تر شده بود؟

با قدم‌هایی که انگار روی زمین سنگینی می‌کردند، از میان جمعیت عبور کرد. در راه، صدای زمزمه‌های مردمی که دیگر آرامش نداشتند، در گوشش می‌پیچید.

نوشته‌های مشابه