موقعیت اول: کلاس درس و دانش‌آموز بی‌ادب

هوای کلاس سنگین بود. صدای فن کهنه‌ی گوشه‌ی سقف یک‌ریز می‌پیچید توی فضا، گچ توی دست مهیا کمی خرد شد. همیشه سعی می‌کرد با صبوری و متانت درس بده، اما امروز حواسش پیش دانش‌آموزی بود که توی ردیف آخر نشسته بود. پسری با پیراهن چروک، لبخند موذیانه و صدایی که از باقی کلاس کمی بلندتر بود.

“استاد، چرا اینقدر مؤدبید؟ آدم فکر می‌کنه یه نفر دیگه توی بدن شماست که مدام داره بهتون میگه: مؤدب باش، مؤدب باش، مؤدب باش!”

همه‌ی کلاس خندیدند.

مهیا سرش را پایین انداخت. به جای اینکه جواب بدهد، انگشت‌هایش را در هم قلاب کرد و لبخندی محو روی لبش نشاند. نگاهش از دانش‌آموز گذشت، رفت سمت پنجره‌ی کلاس، سمت آسمانی که کمی ابری شده بود. نمی‌خواست چشم در چشم کسی شود، چون می‌ترسید چیزی توی نگاهش لو برود، چیزی که نباید.

“خب، ادامه می‌دیم. صفحه‌ی بعد، کسی هست که بلند بخونه؟”

لحنش آرام بود، اما یک تیک ظریف توی پلکش افتاده بود. تمام کلاس را ادامه داد، بی‌آنکه چیزی بروز بدهد، اما وقتی که زنگ خورد و کلاس تمام شد، دیگر نتوانست بماند. کیفش را برداشت، سریع از در کلاس بیرون رفت و سوار موتور هوندا ۱۲۵ کهنه‌اش شد.

با اولین استارت، گازش را گرفت و بی‌هدف در کوچه‌های باریک و پر گرد و خاک شهر دور زد. صدای موتور توی گوشش می‌پیچید، اما ذهنش هنوز آن خنده‌ها را تکرار می‌کرد. دستش را مشت کرده بود روی فرمان، انگار که می‌خواست چیزی را در هم بشکند. نفسش عمیق شد، کند شد. بعد از چند دقیقه، کنار خیابان ایستاد، دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد و با دقت کف دستش را نگاه کرد. عرق کرده بود، اما از عصبانیت یا از شرم؟ خودش هم نمی‌دانست.


موقعیت دوم: وقتی کسی تحقیرش می‌کند

عصر بود، مهیا از مغازه‌ی ابزارفروشی رد شد، عادت داشت همیشه نگاهی به ویترین بیندازد، حتی اگر چیزی نمی‌خواست. پیرمرد مغازه‌دار، مردی که سال‌هاست مهیا را می‌شناخت، لبخند زد و گفت:

“پسرم، این همه درس خوندی که بیای با موتور بری سر کلاس؟ حیف اون استعدادت نیست؟”

مهیا انگار که صدا را نشنیده باشد، اول لبخند زد. بعد کمی سرش را پایین آورد، چانه‌اش را خاراند و با صدایی که آرام بود، اما انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، گفت:

“مهم اینه که کاری که دوست دارم رو انجام بدم، نه اینکه چطور انجامش می‌دم.”

پیرمرد خندید و گفت: “آره بابا، مهم همینه، فقط یه روز ببینیم شما استاد دانشگاه شدی، نه معلمی که با موتور می‌ره سر کلاس.”

مهیا مودبانه خداحافظی کرد و از مغازه رد شد، اما حس کرد چیزی درونش ترک برداشت. نفسش را حبس کرد، انگار که می‌خواست کلماتی را درون خودش خفه کند. با قدم‌های بلند از خیابان رد شد، ولی احساس کرد زمین زیر پایش می‌لرزد. چرا؟ به خاطر یک جمله‌ی ساده؟ این بار اما فرق داشت. حس کرد اگر همین حالا برنگردد و چیزی نگوید، تمام شب درگیر خواهد بود.

سر جای خودش ایستاد. چند لحظه دودل بود. بعد برگشت. در مغازه هنوز باز بود. خواست برود داخل، اما دستش یخ کرده بود، چانه‌اش سفت شده بود.

ناگهان، انگشت‌هایش شروع کرد به لرزیدن. مثل اینکه دستش می‌خواست کاری کند که ذهنش بهش اجازه نمی‌داد. انگشت‌هایش را محکم در جیب کاپشنش فرو برد، دندان‌هایش را روی هم فشار داد، نفسش را بیرون داد و چرخید. این بار، تندتر راه افتاد، بدون اینکه دوباره پشت سرش را نگاه کند.


موقعیت سوم: وقتی کنترل از دستش خارج می‌شود

هوا گرگ‌ومیش بود، چراغ‌های کم‌نور خیابان‌ها به سختی پیاده‌رو را روشن می‌کردند. مهیا موتور را کنار خیابان نگه داشته بود، منتظر بود که حواسش را جمع کند، شاید چند دقیقه‌ای بنشیند و نفس عمیق بکشد. اما ناگهان، دستی به آینه‌ی بغل موتورش خورد.

“حواست کجاست مرد حسابی؟”

یک رهگذر با بی‌اعتنایی رد شد. مهیا اول نفسش را حبس کرد، انگار که بخواهد چیزی را در خودش نگه دارد، ولی بعد حس کرد انگار چیزی درونش شکست. برای اولین بار، بدون اینکه فکر کند، داد زد:

“مگه کوری؟”

صدا در خیابان پیچید. چند نفر که از آن‌جا رد می‌شدند، به سمتش برگشتند. مرد رهگذر چند قدمی جلو رفته بود، اما بعد ایستاد، برگشت، با ابروهای بالا رفته به مهیا نگاه کرد.

مهیا هم‌زمان که صدایش را شنید، شوکه شد. این صدا از کجا آمده بود؟ از او؟ از کسی که همیشه مودبانه حرف می‌زد، همیشه سعی می‌کرد کسی را ناراحت نکند؟

رهگذر قدمی جلو گذاشت، اما مهیا دیگر آن‌جا نماند. ناگهان سوار موتور شد، بدون اینکه حتی آینه‌ی شکسته را تنظیم کند، گاز داد و از آن خیابان باریک بیرون زد. قلبش تند می‌زد، اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش می‌کرد این نبود که داد زده، بلکه این بود که همه او را دیدند.

همه فهمیدند که مهیا، آن مرد خیلی مؤدب، همیشه هم مؤدب نیست.

نوشته‌های مشابه