خورشید از لابه‌لای دیوارهای ترک‌خورده شهر بالا آمده بود. نور کم‌جان صبحگاهی هنوز نتوانسته بود سرمای شب را از کوچه‌های باریک و خاکی دور کند. مردم کم‌کم از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند، اما یک چیز در فضا تغییر کرده بود. چیزی که مهیا، با تمام حساسیتش به احساسات دیگران، آن را بلافاصله حس کرد: سنگینی نگاه‌ها.

او همیشه به اینکه دیگران چه فکری درباره‌اش می‌کنند، اهمیت می‌داد. نه از روی خودخواهی، بلکه از ترس. ترس از اینکه نکند کسی از او ناراحت باشد، نکند کسی تصور بدی از او داشته باشد. حالا که قتل در شهر رخ داده بود، همه مضطرب بودند. اما اضطراب واقعی مهیا از چیز دیگری بود: نکند کسی حتی برای لحظه‌ای، فکر کند که او مقصر است؟

با همان لبخند همیشگی، وارد مغازه خواربارفروشی شد. مرد مغازه‌دار که همیشه به او احترام می‌گذاشت، حالا کمی سردتر از همیشه جواب سلامش را داد. شاید توهم بود، شاید هم نبود. مهیا کمی آدامس و یک بسته بیسکوییت خرید، چیزهایی که در واقع نیازی به آن‌ها نداشت. خرید کردن یک عادت بود، راهی برای اینکه نشان دهد که همه‌چیز عادی است.

وقتی از مغازه بیرون آمد، موتور را روشن کرد، اما هنوز در ذهنش غرق بود. همیشه اینطور بود. هر مکالمه‌ای که با کسی داشت، هزار بار در ذهنش مرور می‌کرد تا مطمئن شود که مبادا حرف اشتباهی زده باشد. امروز اما، مرور ذهنی‌اش فایده‌ای نداشت. همه چیز از کنترلش خارج شده بود.

او، مهیا، همیشه مردی بود که هیچ‌کس را ناراحت نمی‌کرد. معلمی که دانش‌آموزانش دوستش داشتند. مردی که اگر می‌توانست، سنگینی تمام مشکلات شهر را به دوش می‌کشید. مردی که همیشه، بوی عطر می‌داد.

اما حالا، او به‌طرز عجیبی مضطرب بود.

در مسیر کلاس، احساس کرد که باید یک کاری بکند. هر کاری که نشان دهد مهیا همان مهیای همیشگی است. شاید اگر کمی بیشتر لبخند بزند، شاید اگر بیشتر به دیگران کمک کند، شاید اگر امروز فراتر از همیشه خوب باشد، این حس سنگین از بین برود.

پس وقتی در راه، پیرمردی را دید که کیسه سنگینی را به سختی حمل می‌کرد، بلافاصله ایستاد. پیاده شد، با لحنی که سعی داشت گرم و صمیمی باشد، گفت:
“بده به من، حاج‌آقا. بذار من ببرم تا دم در خونتون.”

پیرمرد چند ثانیه به او خیره شد. نگاهش خالی از اعتماد بود، چیزی که مهیا انتظارش را نداشت. اما درنهایت، مرد سرش را تکان داد و کیسه را به او سپرد.

مهیا، درحالی‌که بار را روی دوشش گذاشته بود، سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. اما در درون، دلش می‌خواست فریاد بزند:
“چرا اینطور نگاهم کرد؟! چرا احساس می‌کنم چیزی درست نیست؟”

وقتی کارش تمام شد و به کلاس رسید، دانش‌آموزانش مثل همیشه منتظر بودند. او سعی کرد مثل همیشه درس بدهد، با همان لحن آرام و مهربان، اما امروز ذهنش جای دیگری بود.

نمی‌دانست چرا، اما مدام به مقتول فکر می‌کرد. چشمان بازش، بدن بی‌حرکتش، حوض کم‌عمقی که کنارش بود.

کلاس که تمام شد، درحالی‌که هنوز گچ‌های سفید روی انگشتانش بود، روی صندلی‌اش نشست. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.

اما در تمام مدت، در پس ذهنش، تنها یک جمله تکرار می‌شد:

“اگر کسی از من ناراحت شده باشد، چه؟”

نوشته‌های مشابه