مهیا در این لحظه دو راه دارد: یکی، همان مسیری که همیشه می‌رود—سکوت، لبخند و فرو دادن خشم. و دیگری، راهی که هرگز امتحان نکرده—حرف زدن، ابراز ناراحتی، شاید حتی کمی تندی. اما مگر می‌شود؟ مگر او اجازه دارد؟

عرق سرد روی پیشانی‌اش سر می‌خورد. انگشتانش هنوز محکم روی میز فشرده شده‌اند. ضربان قلبش تندتر می‌شود. یادش می‌آید که وقتی بچه بود، یک‌بار از دست پدرش دلخور شد و خواست حرفی بزند. ولی نگاه سنگین و خالی از احساس پدر باعث شد دهانش را ببندد. بعدش هم که…

“مهیا، مؤدب‌ها هیچ‌وقت صدایشان را بالا نمی‌برند!”

همین جمله مثل یک ضربه، ذهنش را به زمان حال برمی‌گرداند. شاگرد گستاخ هنوز آنجاست، چشمانش برق پیروزی دارد، انگار که فهمیده استادش هرگز جرأت مقابله ندارد. بقیه کلاس هم ساکت شده‌اند. منتظر واکنش او هستند.

مهیا نگاهش را از میز برمی‌دارد و به صورت شاگرد زل می‌زند. برای اولین بار، احساس می‌کند که این نگاه، این سکوت دیگر از جنس ادب و آرامش نیست. این سکوت، چیزی را در درونش می‌جوشاند که خودش هم از آن می‌ترسد. نفس عمیقی می‌کشد، اما نه برای آرام شدن، بلکه برای گفتن. برای جواب دادن. برای اینکه این بار، نگذارد کسی رویش سوار شود.

دهانش باز می‌شود، اما درست در همان لحظه، شاگرد گستاخ با پوزخند سرش را برمی‌گرداند و به بحثش با هم‌کلاسی‌اش ادامه می‌دهد.

دیگر دیر شده.

چیزی در درون مهیا می‌شکند. احساس می‌کند که نفسش تنگ شده، دست‌هایش بی‌حس شده‌اند. این بار اما، حس خفگی از ترس نیست؛ از خشم است. یک خشم عمیق و دیرینه که سال‌ها در تاریکی ذهنش مدفون بوده. از جایش بلند می‌شود. صندلی چوبی زیر پایش کمی جابه‌جا می‌شود و صدای غژغژ آرامی در کلاس می‌پیچد.

همه برمی‌گردند و به او نگاه می‌کنند. اما مهیا چیزی نمی‌گوید. او فقط ایستاده، در سکوتی که از همیشه سنگین‌تر است. تنها صدایی که در ذهنش می‌پیچد، ضربان قلبش است.

و این بار، چیزی در نگاهش تغییر کرده.

نوشته‌های مشابه