ماه نیمه‌کامل در آسمان، با نوری کم‌رمق و زردرنگ، روی کوچه‌های خاکی شهر پهن شده است. باد از میان کوچه‌های باریک و خانه‌های کاهگلی عبور می‌کند و گرد و خاک را آرام به هوا بلند می‌کند. شب در این شهر کوچک نزدیک کویر لوت، همیشه ساکت است. اما امشب، سکوت سنگین‌تر از همیشه است.

سایه‌ها در امتداد دیوارهای ترک‌خورده کش می‌آیند. نوری زرد و لرزان از پشت شیشه‌های مشجر خانه‌ها بیرون می‌تابد. بعضی خانه‌ها چراغ‌های نفتی دارند، بعضی دیگر هنوز از برق ضعیف شهر استفاده می‌کنند. اینجا، شب‌ها طولانی‌اند و مردم زود می‌خوابند. اما امشب، یک چیز فرق دارد.

در دل این سکوت، در خانه‌ای کهنه با دری چوبی و رنگ‌ورورفته، جنازه‌ای روی زمین افتاده است. نور چراغ از لای پنجره بیرون زده، اما کسی در را باز نمی‌کند. بوی خاک نم‌زده و خون در هوا پیچیده است. مردی سالخورده، در حیاط کوچک خانه‌اش، کنار حوضی کم‌آب، روی زمین سرد افتاده. چشمانش هنوز بازند، انگار آخرین چیزی که دیده، او را بهت‌زده کرده است. هیچ اثری از درگیری نیست. هیچ فریادی شنیده نشده.

مهیا، مثل همیشه، صبح زود بیدار شده است. او هنوز چیزی از آنچه شب گذشته رخ داده نمی‌داند. شانه‌هایش را کمی بالا می‌کشد تا چفیه‌اش را بهتر روی گردنش بیندازد. بوی عطر همیشگی‌اش با نسیم صبحگاهی در هم آمیخته است. هوا هنوز تاریک است. او موتور هوندا ۱۲۵ قدیمی‌اش را روشن می‌کند و از حیاط کوچک خانه‌شان بیرون می‌زند.

در مسیر، چیزی در جو شهر حس می‌شود. انگار کسی آهسته و نامرئی در خیابان‌ها حرکت می‌کند. چند نفر در گوشه‌ای ایستاده‌اند و آرام صحبت می‌کنند. زمزمه‌ها در فضا پخش شده است.

مهیا از کنار یک نانوایی رد می‌شود. بوی نان تازه و دود تنور فضا را پر کرده، اما نانواها برخلاف همیشه، سرحال نیستند. مهیا چیزی نمی‌پرسد. نمی‌خواهد کسی را ناراحت کند. اما وقتی به میدان اصلی شهر نزدیک می‌شود، متوجه شلوغی غیرعادی می‌شود.

مردم جلوی خانه‌ای جمع شده‌اند. زمزمه‌هایشان سنگین است. پیرزنی در حال گریه است و یک مأمور پلیس کهنه‌کار، با دفترچه‌ای که در دست دارد، آرام چیزی یادداشت می‌کند.

یک قتل رخ داده است. و این تازه شروع ماجراست.

نوشته‌های مشابه